خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





یادش بخیر

    سلام

    خوبید, مرسی که به وبلاگ خودتون سر زدید

    خیلی از دوستان ازم خواستن که یه خاطره واسشون توی وبلاگ بزارم

    چشم

    اما قبل از خاطره یه معما تعریف می کنم

    یه روز یه مردی 3 تا جوجه داشت

    یکی قرمز یکی سبز  و یکی طلایی(از همون جوجه خوشکلا که من دوست دارم)

    یه روز صبح که از خواب بیدار شد دید جوجه قرمزه نیستش

    همه جا رو گشت

    اما خبری از جوجه نبود

    حالا شما حدس بزنید جوجه قرمزه کجا رفته بود؟؟؟؟؟

     

    خب بریم سراغ خاطره

    یه روز صبح گوشیم زنگ خورد

    دیدم مرتضی دوستمه(مرتضی دوست دوره دانشگاه منه که توی

    زرین شهر مشغول خدمت مقدس سربازیش بود)

    سلام و احوالپرسی کردیم

    مرتضی گفت: 2 روز دیگه میام اهواز ,بیا سمت شرکت دوستم اول نادری تا ببینمت

    منم خیلی حال کردم و گفتم: ای به چشم

    خلاصه 2 روز بعد ما رفتیم اونجا( ای کاش نمی رفتیم)

    وای مرتضی رو بعد از چند ماه می دیدم

    کلی روبوسی و احوالپرسی کردیم و مرتضی کارکنای شرکت رو بهم معرفی کرد:

    احسان و بهرام عباس جون( عباس = سر سوراخت دعواست ) و فهمیه خانم که منشی شرکت بود.

    از اون منشی ها که می گن سلام صبح بخیر آقای رئیس

    نه از اونا که می گن سلام صبح شده اقای رئیس

    بچه های شرکت به فهمیه می گفتند :مامان تجربه

    خدائیش دختر اهل حالی بود اما در کل خیلی آدم مرموزی بود

    از بخت خوب یا بد ما یه دختر خاله چسقال داشت به اسم شقایقاز اون دهن سرویس های روزگار)

    شقایق کلا مثل علف هرز رشد کرده بود

    یعنی اصلا می شد رشد اون رو با چشم غیر مسلح دید.....!

    شقایق اون روز اومد شرکت که به دختر خاله اش سر بزنه

    منم دیدم فرصت خوبیه

     روی مخ شقایق رفتیم و و خلاصه اشاره و خنده  شماره و..............مسج و زنگ ............

    و بعد از چند روز قرار گذاشتیم با شقایق بریم سینما

    ( خونه که نباشه آدم مجبور می شه بره سینما دیگه)

    می پرسید کدوم سینما ؟ خب معلومه دیگه سینما اوکسین(آخه خیلی تاریکه)

    می پرسید کدوم فیلم؟ مهم نیست .................

    کدوم سانس ؟ آهان این سوال خوبیه

    سانس 8 تا 10 شب

    خلاصه رفتیم سینما...............................................

    ما یه خورده دیر رسیدیم, البته فقط 5 دقیقه

    خواستیم بریم داخل سینما مسئول دمه در گفت :آقا دیر اومدید و بلیط تمام شده

    گفتیم: بابا بی خیال این همه راه اومدیدم بیا این 4 هزار تومن رو بزار تو جیبت بزار ما بریم داخل

    گفت: نمی شه اصلا فیلمش خارجیه و اصلا قشنگ هم نیست............!!!!!!!!!!!

    یهو شقایق فرت برگشت گفت :مگه ما اصلا می خوایم بریم داخل فیلم رو نگاه کنیم!!!!؟؟؟

    یارو برگشت و با حالت تعجب مثل بزکوهی منو نگاه کرد گفت: هر کاری هم بخواین داخل بکنید

     من نمی زارم برید داخل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    منم که دیدم وقت داره می گذره و حال و حول رو دارم از دست می دم زنگ زدم به یکی از آشناها و اونم زنگ زد به مسول سینما و خلاصه ما رو گذاشتن بریم داخل سالن سینما......................

    قربون سینما اوکسین برم که اینقدر تاریکه

    رفتیم ردیف آخر ( محبوب ترین قسمت سینما) یه جای دنج پیدا کردیم و نشستیم

     

    مثل همیشه اول دست تو دست و بعد هم دست تو گردن و ................................

    از گفتن جزئیات بیشتر به دلیل بد آموزی معذوریم

    . لطفا اصرار بی جا نفرمایید.

     

    یه نیم ساعتی ما مشغول کار خودمون بودیم (خدائیش شقایق راست می گفت مگه ما رفته بودیم فیلم ببینیم) که یهو مسئول سالن با چراغ قوه اومد بالا سر ما و گفت: بیاین بیرون

    گفتم: چرا؟مگه چیزی شده؟ ما که داریم فیلمون رو می بینیم

    گفت: بیرون کارتون دارن.......................

    بلند شید برید بیرون

    گفتم: هر کی کارمون داره بگو بیاد اینجا

    فلیم به این قشنگی الکی از دستش نمی دم.........................

    مسئول سالن رفت و با مامور نیروی انتظامی اومد

    کف و خون قاطی کردم. بد بخت شدیم رفت. یه نگاهی به شقایق کردم دیدم رنگش مثل گچ دیوار توالت سفید شد

     بهش گفتم: شالتو بزار روی سرت , این یقه صاحب مرده رو ببند ...........

    مامور گفت: جفتتون بیاین بیرون

    از ترس نمی تونستم از جام بلند بشم

    با هزار بد بختی رفتیم بیرون........................

    ماموره یه نگاهی بهمون انداخت و گفت: با هم چه نسبتی دارید؟

    منم دیدم نمی شه دروغ گفت , گفتم: با هم دوستیم

    ماموری یه لبخند تلخی زد و گفت: خانواده هاتون می دونن با هم اومدید بیرون .......؟

    گفتم: نه..........................

    مامور رو کرد به شقایق و پرسید: توی کیفت چی داری؟

    همین که شقایق خواست جواب بده گوشی ماموره زنگ خورد و ماموره مشغول حرف زدن شد

    شقایق گفت : مهدی فرار کنیم؟

    گفتم : فرار؟

    گفت : آره بزن بریم............... مثل جت از سینما فرار کردیم...................

    مامورا هم دنبالمون داشتن می اومدن

    شقایق گفت:بریم تو این کوچه احسان اینجا با ماشین منتظرمونه

    کف و گوه قاطی کردم ! چرا باید احسان منتظرمون باشه؟

    جریان از چه قراره؟

    نفهمیدم چطوری سوارپاترول مشکی رنگ احسان شدیم و حرکت کردیم...........

    حالا مگه مامورا بی خیال می شدند؟

    اونا هم با ماشین افتادن دنبالمون

    وای چه تعقیب و گریزی بود

    به احسان می گفتم: فقط جان مادرت گاز بده و برو................................

    پلیس هم با آژیر دنبال ما بود

    توی اتوبان بهبهانی که رسیدیم بهرام با موتور به همراه فهمیه سر کلشون پیدا شد

    فهمیه از روی موتور داد می زد: شقایق دیونه مگه نفگتم این کارو نکن خطر داره..........

    کیفتو بده من

    شقایق هم می گفت: کیفمو نمی دم شما خودتون رو نجات بدید و برید.......................

    به شقایق گفتم: احمق جان توی کیفت چی داری مگه؟

    چرا مامورا افتادن دنبالمون؟

    شقایق گفت: یه چیز خصوصیه...............

    گفتم: اسکل مگه صدای آژیر مامورا نمی شنوی؟؟؟؟؟؟؟

    داشتم با شقایق بحث می کردم که یهو یه الگانس از جلو اومد و راه بست

    احسان زد سر ترمز...................................

    مامورا توی بلندگو داد می زدند:.................................

    تسلیم بشید................................

    دیگه راه فراری ندارید..........................................

    دستاتون رو بزارید روی سرتون و از ماشین خیلی آروم پیاده بشید

    چند لحظه نگذشت که ما پیاده شدیم

    توی همین لحظه مامورا بهرام و فهیمه رو با کوله باری از تجربه دستگیر کردن

    یکی از مامورا اومد سمت ما و کیف شقایق رو از دستش گرفت

    و خیلی آروم زیپ کیف رو باز کرد.................

    ........................

    احسان گفت :بچه ها زندان نرفته بودیم که رفتیم

    از ترس زرد کرده بودم

    فکر می کردم یه خوابه

    ماموره وقتی زیپ کیف رو باز کرد با تعجب یه نگاهی به ما کرد

    اگه گفتید توی کیف چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    همون جوجه قرمزه بود

    ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

    جان من حال کردید؟

    خدائیش این تن بمیره ارزش خوندن داشت

    عجب خاطره توپی بود

    با تشکر از شقایق و مرتضی و بهرام و موتورش و احسان و پاترول قشنگش و فهیمه جون مادر تجربه

     

    چه می کنه این مهدی....................................؟؟؟؟


    این مطلب تا کنون 17 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : شقایق ,گفتم ,سینما ,احسان ,رفتیم ,بریم ,بریم داخل ,بیرون گفتم ,قاطی کردم ,خیلی آروم ,بیاین بیرون ,
    یادش بخیر

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده